تبلیغات
☫مــعـبــر سـایـبـری شهـیـد سـیـد عــیــســی اطـــــهــــــری☫ - گمنام تر از گمنامی/350 به خون خفته عملیات والفجر6

☫مــعـبــر سـایـبـری شهـیـد سـیـد عــیــســی اطـــــهــــــری☫
 
( جـــــــــــــــــا نــــــم فـــــــــدای رهــــــــــــبــــــر )
فرصت زیادی برای تصمیم گیری نبود، یک بار دیگر همه چیز را در ذهنم مرور کردم: «قرار است امسال (91) کار پژوهش عملیات والفجر 6 را انجام دهیم.

مدیریتش را قبول کن. کار ساده ای ست. از پسش بر می آیی. تیم پژوهشی که با شما همکاری می کنند، کارشان فوق العاده است، اگر هم قبول نکردی می سپارمش به کس دیگری، راستی آمار شهدا را هم داریم.»

 

توضیحات بیشتر در ادامــه ...
ساعت از نیمه شب گذشته بود. صدای مسوول وقت کنگره شهدای مازندران(حاج مفید اسماعیلی) در گوشم ونگ می زد. از پنجره به آسمان خیره شدم. ستاره ها از سر ناچاری چشمک می زدند. خنکای باد را از لای درز پنجره حس کردم، چشم هایم را بستم، منطقه عملیاتی چیلات، پارسال مراسم دعای عرفه را آنجا برگزار کردیم.

- «خواهر! لطفاً به لبه ی پرتگاه نزدیک نشوید. زمین اینجا مثل بستر دریاست. یک هو زیر پایتان خالی می شود.»

به خاطر همین رملی بودن منطقه، خیلی از بچه های لشکر  همیشه قهرمان 25 کربلا اینجا به شهادت رسیدند و من لبه ی یکی از همان پرتگاه ها ایستاده بودم.

رنگ غروب خورشید مثل گلدسته حرم امام رضا(ع) می درخشید.

چند روز بعد مسوول کنگره، مرا خواست. این بار با لحن صمیمانه تری گفت: «عملیات مختص لشکر خط شکن 25 کربلا بود، کاملاً شمالیه، عملیات ایذایی که بزرگیش، لا به لای  اخبار عملیات خیبر گم شد. شهدایش بعد از 30 سال هنوز هم غریب هستند.»

چشمانش شبیه ابری که باران را نیمه خورده تحویل زمین ده به خود نمی گرفت و خشک شد.

گفتم قبول و از همان روز کار را شروع کردیم.

هرچه بیش تر جلو می رفتیم، سختی کار بیش تر می شد.

لشکر 25کربلا 3/اسفند/62 عملیات بزرگی را در محور دهلران با استعداد 12گردان اصلی در غالب سه تیپ و چند گردان طرح لبیک در دو مرحله انجام داد، اما اسنادش کجا بود؟ خدا می داند. مثل نابینایی عصازنان کورمال کورمال به جلو حرکت می کردیم، نه مثل بچه های اطلاعات عملیات که فقط چند یک فرصت داشتند منطقه ای به وسعت 20 کیلومتر را برای این عملیات شناسایی کنند.

اتاق کار شده بود مثل منطقه ی عملیاتی، تپه های پی در پی، شیار های عمیق، موانع عجیب و غریب، گروهی بدون امکانات در برابر دشمنی قوی.

وارد هر راه جدید که می شدی راه قبلی را گم می کردی.

- «حاج آقا شما محور نیزار بودید یا  سدیره؟ چیلات یا یروه؟»

- «خواهرم! چی می گی؟ محور کجا بود؟! ما اصلاً نمی دانیم کجا بودیم و چطور برگشتیم!»

هر چند مانده بودیم این محورها را با کدام سند رسمیت ببخشیم. اما رفتم. آمار شهدا هر روز بیش تر می شد و چقدر مظلومانه بودند این شهدا.

روی سنگ قبرهای شان نام عملیات خیبر نوشته بود، در حالی که در عملیات والفجر6 مظلومانه به شهادت رسیده بودند.

یک روز وقتی وارد اتاق پژوهش شدم، همه ی چشم ها را زمستانی دیدم. سجاده ی نیاز، خیس باران چشم شده بود. یکی از آن جمع تعجبم را که دید، گفت: این شهدا را عراقی ها زنده زنده از بالای پرتگاه انداختند داخل میدان مین و ناگهان صدای انفجار مین و بعد تیر خلاص، بر قلب آنانی که در غربت مشتاق وصل بودند. ذبیح الله عالی را شهید کردند (عزت الله الیاسی اسیر شد، صدیف هم شهید شد.) کم کم پرده ها برداشته شد.

دستی از غیب به کمک مان آمد. آمارمان با 250 شهید از مازندران تکمیل شد که حدوداً با 70 شهید از گیلان و 30 شهید از استان گلستان، شدند 350 شهید.

با فرماندهان سه تیپ:

«علی فردوس فرمانده ی تیپ اول»

«محمد کسائیان فرمانده ی تیپ دوم»

«عبدالعلی عمرانی فرمانده ی تیپ سوم»

ارتباط تلفنی برقرار کردیم. از لا به لای صحبت رزمندگان از کم و کیف این عملیات سراسر حماسی چیزی به دست مان آمد. حالا فهمیدیم گردان مالک اشتر(س) بود، گردان مسلم ابن عقیل(س)، گردان خمره سیدالشهدا(ع)، گردان علی ابن ابی طالب(ع)، گردان قمر بنی هاشم(ع) و گردان امام حسین(ع)... .

چقدر سخت بود در پی آب رفتن و از عطش با لب تشنه شهید شدن و ما الان پس از گذشت چند ماه به این نتیجه رسیدیم، هنوز آغاز راه هستیم و برای رسیدن به درک واقعی این عملیات سال ها راه است. به امید آن روز.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 اسفند 1392 توسط رضا خرّم
طراح قالب معبر : { رزمندگان مهدی}