تبلیغات
☫مــعـبــر سـایـبـری شهـیـد سـیـد عــیــســی اطـــــهــــــری☫ - فرمانده ای که فحش بسیجی برایش مثل دعا بود/وداع عاشورائی روی قایق در هورالعظیم

☫مــعـبــر سـایـبـری شهـیـد سـیـد عــیــســی اطـــــهــــــری☫
 
( جـــــــــــــــــا نــــــم فـــــــــدای رهــــــــــــبــــــر )
وقتی نیروها جمع شدند قاسمعلی در منطقه هورالهویزه (العظیم) روی قایقی ایستاده و با لحنی گرم شروع به صحبت کرد. به همراه هق هق گریه گفت:برادرها امشب امام حسین منتظر ماست، باید راه امام حسین (ع) را ادامه بدهیم


از راست سردار شهید قاسمعلی صادقی وسردار کمیل کهنسال


توضیحات بیشتر در ادامــه ...
در طول دوران دفاع مقدس ،لشکرعرشی 25کربلا عرصه ظهور مردانی بود که ادب ،تواضع و اخلاص شان زبانزد و شهره در میان همگان بود،فرماندهانی که تمام سرمایه معنوی خویش را برای سربلندی اسلام عزیز در کف اخلاص خویش قرار دادند،یکی از این هزاران اسطوره ادب و اخلاص سردار شهید قاسمعلی صادقی فرمانده تیپ یکم لشکر 25کربلا می باشد که شرح حالی از زندگی و مجاهدت هایش در ادامه می آید:

سرآغاز حیات طیبه

در روستای “طالش محله پهناب” در هفت کیلومتری شهرجویباردر خانواده ای کشاورز و مذهبی در سال 1331 متولد شد. قبل از ورود به دبستان در مکتب خانه با قرآن آشنا شد. دوره ابتدایی را در دبستان “تلارک” از روستاهای همجوار زادگاهش گذراند. پس از اتمام دوره ابتدایی نظام قدیم در دبستان دکتر “شریعتی” در"جویبار" مشغول به تحصیل شد. پس از گذراندن دوران سه ساله متوسط به شهر" ساری" رفت و در رشته علوم طبیعی ادامه تحصیل داد. اما به علت وضعیت بد مالی قادر به ادامه تحصیل نشد و ترک تحصیل کرد. در سال 1353 با دختر خاله اش خانم "معظمه صادقی" ازدواج کرد و در خانه ای استیجاری زندگی مشترک را آغاز کردند.

همسرش در مورد خواستگاری قاسم می گوید : « به خاطر تقوا و خلوص و سادگی قاسم به او جواب مثبت دادم.»

با فرا رسیدن زمان نظام وظیفه از تاریخ 15 مهر 1351 تا 15 مهر 1353 به سربازی رفت و این دوره دو ساله را در پایگاه نیروی هوایی در"تهران" گذراند. پس از پایان سربازی به اداره خاکشناسی "ساری" رفت و دو سال کار کرد. از تاریخ 20 شهریور 1358 تا 8 مهر 1359 در گروه جوانمردان ژاندارمری فعالیت می کرد. با آغاز درگیریها در منطقه" گنبد" به این منطقه رفت و پس از ختم شورش های ضد انقلاب به "ساری" بازگشت. مدتی نگذشته بود که فعالیتهای خیابانی ضد انقلاب در شهرها آغازشد و قاسم در درگیریها نقش مهمی در "ساری" و "قائمشهر" داشت. در مبارزه با قاچاق مواد مخدر و کشف و انهدام خانه های تیمی منافقین نیز فعال بود. درنتیجة این فعالیتها در سال 1358 در یک صحنه سازی او را ربوده و شکنجه های بسیار کردند.

قاسم در تاریخ 29 مهر 1359 به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب در آمد. پس از ورود به سپاه پاسداران در پادگان آموزشی سرپل ذهاب آموزش دید و از تاریخ 9 آبان 1360 تا تاریخ 19 دی 1360 در واحد تحقیقات و کشف مشغول شد. در اواخر سال 1360 تصمیم گرفت به جبهه برود.

منافقی که خود را شبیه یاسر عرفات کرده بود

برادرشهید نقل می کند:

در یکی از روزهای آخر سال 1358 هنگامی که قاسم از منزل به طرف محل کار می رفت، در بین راه نزدیکی مهمان سرای چین دکا ـ ایستاده بود که ماشین سفید رنگ آریا با چهار سرنشین توقف می کند. آنها وانمود می کنند یکی از سرنشینان حالش خوب نیست از قاسم می خواهند آنها را به بیمارستان بوعلی ساری راهنمایی کند.

 قاسم آنها را راهنمایی می کند اما آنها ازوی می خواهند چون در شهر غریب هستند به همراه آنان رفته و راه را نشان دهد. زمانی که به مقابل بیمارستان می رسند، قاسم می گوید بیمارستان اینجا است آنها سلحه را روی گلویش گذاشته و چشم و دست او را می بندند و با یک بادام که آغشته به موادبود وی را بی هوش می کنند و به یک زیرزمین می برند. پس از مدتی که قاسم به هوش می آید او را به اتاقی می برند که هفت نفر در آن اتاق نشسته بودند.

 در بین راه قاسم می گویند مرا کجا می برید و آنها می گویند : شما یک امام سیزدهم دارید، می خواهیم حالا امام چاردهم را نشانت بدهیم داخل اتاق چشم او را باز می کنند و قاسم افرادی را می بیند که خود را شبیه یاسر عرفات در آورده بودند. آنها شروع می کنند به سوال از قاسم و اولین این است که شما با مجاهدین چطور رفتار می کنید ؟ قاسم جواب می دهد : چطور شما قبل از اینکه اسم و شغلم را بپرسید این سوال را می کنید ؟ آنها در جواب می گویند ما تو را می شناسیم، تو یک پاسداری.

 قاسم فوری می گوید اشتباه می کنید، اسم من حسن مظفری و شغلم راننده تاکسی است. در این هنگام او را کتک می زنند، دوباره از قاسم بازجویی می کنند و هر دفعه به او در ازای جواب وعده آزادی می دهند اما هر بار جواب قاسم همان است. بعد از اینکه منافقین دیدند نمی توانند جوابی از او بگیرند به دستهای او دستبند آهنی زده و در جاده قم ـ اراک بین تپه ای انداختند قاسم با ساییدن صورتش به زمین توانست چشم بند را کنار بزند و نگاهی به محیط اطرافش بیندازد سپس خود را به یکی قله های اطراف رسانده و از آنجا به اطراف نگاه کرد.

 دید چیزی رفت و آمد می کند، ابتدا خیال کرد چوپان و گوسفندان است اما وقتی نزدیکتر شد جاده را دید که در آن ماشینها رفت و آمد می کردند. خود را با ماشینی به "قم" رساند و در سپاه پاسداران دستش را باز کردند. در آنجا قاسم می بیند که بعضی ها گریه می کنند و بعضی هم می خندند. تعجب می کند؛ به او می گویند برو در آینه خودت را ببین وقتی قاسم جلوی آینه رفت دید که یک طرف موی سرش و ریشش را تراشیده اند،این وقایع در طول پنج روز گذشت در حالی که او فکر می کرد بیست و چهار ساعت گذشته است.

در عملیات محمد رسول اللّه (ص) در کسوت یک نیروی ساده در پیشاپیش دیگران با بانگ اللّه اکبر حرکت می کرد تا دیگران روحیه بگیرند. اوج فعالیت او در سال 1361 در عملیات های فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، محرم و مسلم بن عقیل بود. صادقی به خاطر شجاعت و لیاقت خود در سال 1362 مسئول اعزام نیروی منطقه 3 در غرب کشور شد. همچنین مسئولیت رسیدگی و بازدید از جبهه های غرب را به عهده و برای اینکه مسئولیتش را بهتر انجام دهد خانواده اش را به مدت سه ماه مریوان برد. در اواخر سال 1362 مدتی به عنوان مسئول سازمان دهی بسیج "ساری" مشغول خدمت شد. در کنار این فعالیت ها در مرخصی هایش در پشت جبهه با منافقین و باندهای بزهکاری مبارزه کرد. مسئولیتهای قاسمعلی در مدت چهار سال حضور در جبهه را می توان به طور خلاصه بشرح زیر بیان کرد.

مسئول تیم کشف در مریوان : از 9/ 8 1360 تا 19/ 10/1360

فرمانده گردان حضرت مهدی (عج) : از 4/11/1360 تا 4/1/1361

معاون تیپ حضرت مهدی (عج) : از 15/11/1361 تا 12/4/1361

مسئول تیم شناسایی در قرارگاه نجف : از 3/4/1362 تا 3/7/1362

مسئول نمایندگی اعزام نیرو در مریوان : از 12/1 1362 تا 20/1/1363

مسئول محور قررگاه خاتم الانبیاء : از 26/ 1/1363 تا 12/ 4/1364

و آخرین سمت : فرمانده تیپ یکم لشگر 25 کربلا .

بسیجی به من فحش بدهد مثل این است که دعا کرده است

نقل است که روزی به علت بیماری در بیمارستان بستری بود که با شنیدن خبر جلسه فرماندهان سرم را کشید و خود را به جلسه رساند. علی رغم سخت گیری در آموزش فنون نظامی به رزمندگان و بسیجیان، علاقه عجیبی به آنان داشت. درباره بسیجیان می گفت : «اگر بسیجی به من فحش بدهد مثل این است که دعا کرده است.» یکی از همرزمان می گوید : «کسی نبود که با قاسمعلی صادقی کار بکند و شیفتة اخلاق او نشود.» ایثار او در جبهه زبانزد بود تا جایی که گاه پولهای شخصی خود را در بین رزمندگان تقسیم می کرد. به مستضعفان و خانواده های شهدا سر می زد.

تنفر از منافقین و افراد ریا کار

همسرش نقل می کند : «قاسم فردی متواضع، مهربان و خونگرم بود. هر روز که می گذشت بر تقوا و ایمان و توجه در نمازش افزوده می شد.» اگر کسی از او دلگیر می شد سعی می کرد در رنجش او را بر طرف کند یا اگر بین افراد ناراحتی پیش می آمد میانجی می شد. قاسم با انجمن اسلامی و افراد حزب اللهی در زادگاهش روابط نزدیک و صمیمی داشت و از افراد سست ایمان، ریاکار و منافق متنفر بود. فرزندانش را خیلی دوست داشت و با ملایمت و مهربانی با آنها برخورد می کرد آرزو داشت از سربازان مخلص انقلاب باشند و در راه خدا شهید شوند. به تحصیل فرزندانش تاکید فراوان داشت.

 به دخترش فریبا گفته بود : «درس مایه سربلندی است اگر می خواهی به جایی برسی باید درست را خوب بخوانی و پیشرفت کنی.» در عملیات قدس در جبهه های توابه، ابوذکر، ابولیله عملیات را هدایت می کرد. در عملیات قدس 2 علی رغم اصرار خانواده و مسئولان سپاه برای حضور در پشت جبهه به عنوان فرانده تیپ یکم کربلا شرکت کرد.

وداع عاشورائی با رزمندگان

 شب چهار شنبه 29 خرداد 1364 آخرین شب ماه مبارک رمضان شب عملیات بود. وقتی نیروها جمع شدند قاسمعلی در منطقه هورالهویزه (العظیم) روی قایقی ایستاده و با لحنی گرم شروع به صحبت کرد. به همراه هق هق گریه گفت:برادرها امشب امام حسین منتظر ماست، باید راه امام حسین (ع) را ادامه بدهیم. به خاطر خدا به یاد یتیمان شهدا، به خاطر اینکه دلهای یتیمان شهدا را خوشحال کنیم باید امشب از همه چیز بگذریم و دشمن را نابود کنیم. آخر تا کی عزیزان ما پر پر بشوند تا کی باید عروسها بی شوهر بشوند. به یاد بیاوریم ما به خانواده شهدا وعدة زیارت کربلا را دادیم به خاطر آزادی راه کربلا و به خاطر خوشحال کردن قلب یتیمان شهدا با نیت خالص حرکت کنید که انشاءاللّه موفق می شوید.

 

سپس نماز را با گریه شروع کرد و با گریه به اتمام رساند. پس از شروع عملیات قاسم با بی سیم عملیات را هدایت می کرد و گاه به رزمندگان مجروح کمک می کرد. در همین حین در حالی که مشغول بستن زخم یکی از رزمندگان بود، با انفجار خمپاره ای از ناحیه شکم مجروح شد. او را به سرعت به بیمارستان اهواز منتقل کردند و پس از عمل جراحی در تاریخ 6 تیر 1364 به تهران انتقال یافت و چند روز در بیمارستان جرجانی تهران تحت درمان بود. اما روز به روز حال قاسم وخیم تر می شد. 11 تیر 1364 به علت عفونت شدید و از افتادن کلیه ها و کبد و نیاز به همودیالیز به بیمارستان شهید مصطفی خمینی منتقل شد. اما درمان ها میسر نیافتاد و سرانجام در ساعت 10 روز 15 تیر 1364 به علت شوک و پس از شصت و چهار ماه که در جبهه حضور داشت به شهادت رسید. جسد او با شکوه فراوان تشییع شد و به زادگاهش روستای" پهناب" انتقال یافت و در تاریخ 17 تیر 1364 در مزار شهدا به خاک سپرده شد. از شهید قاسمعلی چهار فرزند به نامهای "فریبا" ، "داریوش" ، "حسین" و "سمیه" به یادگار مانده است.

علی آرائی از همرزمان شهید  نقل می کند:

سال 63 وضعیت نیرو خیلی كم و هوا گرم و فصل كار كشاورزی و درصد اعزام نیرو پایین بود و جبهه نیاز شدیدی به نیرو داشت .یك روز صبح ساعت 8 بعد از مراسم صبحگاه مقر شهید بیگلو واقع در جاده سوسنگرد، شهید صادقی جانشین گردان یا رسول الله پس از توجیه كمبود نیروی جبهه ها فرمودند همه سرها را پایین بیفكنید هر كس می خواهد برود و تسویه حساب كند، خدا می داند كه صحنه عاشورا دوباره زنده شده بودو از میان جمع ما هیچ كس بلند نشد ، همه نشسته بودند بچه ها شور و حالی پیدا كرده بودند عین صحنه كربلا كه اباعبدالله الحسین (ع) شب عاشورا این چنین با یارانش وداع كرده بود.

در فراق یاران شهید

بهروز ولی پوراز همرزمان شهید نقل می کند:

بنده اوایل سال 60 به بسیج آمدم و در اواخر سال 60 به منطقه جنوب اعزام شدم و به تیپ نور گردان قدس رفتم تا اینكه سردار شهید صادقی از مرخصی آمد، ایشان كه در مرخصی بود چون بچه یك محل بودیم مادرم سفارش بنده را به شهید كرده بود و ایشان مرا به گردان خودش آورد و بعد از یك هفته با حدود یكصد نفر آرپی چی زن جهت شكار تانك در منطقه جفیر كنار پاسگاه شهابی رفتیم.

 در بین ما یكصد نفر حاج آقای جمشیدی و رسولی و سردار احمد بی غم حضور داشتند. قرار بر این بود كه ما شب به دشمن حمله كنیم و در آن منطقه حدود دویست و پنجاه تانك دشمن را منهدم كنیم . دشمن ازحضور ما آگاه شد. در روز روشن ساعت 2 بعد از ظهر با تمام تانكها و زره پوش خود به ما حمله كرد، ما پشت خاكریز پنهان شده بودیم و نمی توانستیم بلند شویم و یا كاری انجام بدهیم .نیروهای ما اكثراً شهید یا اسیر شدند و حدود 15 نفر در آن پاتك دشمن جان سالم به در بردیم. البته بدن من موج گرفت با یك نفربر توسط دوستان به عقب و تا به بیمارستان اهواز منتقل شدم .

بعد از سه روز به مقر گردان رفتم دیدم سردار شهید كنار چادر نشسته حالت غم و اندوه تمام وجودش را فرا گرفته بود چندبار صدا زدم آقای صادقی چی شده تا مرا دید خوشحال شد و گفت: بهروز تو سالم هستی ؟ گفتم: بله و بعداً چگونگی حمله دشمن را برای ایشان توضیح دادم. بعد از چند روز نیروهای اسلام در همان منطقه به دشمن حمله كرده و دوستان ما كه در آن پاتك دشمن شهید شدند را جمع آوری کردند ولی سردار شهید صادقی برای حاج آقا جمشیدی و حاج آقا رسولی و سردار احمد بی غم ناراحت بودند و همیشه خودش را سرزنش می كرد و می گفت: این دوستان مفت به دست دشمنان اسیر شدند هر وقت ایشان را می دیدم حتی سالها گذشته بود برای این آقایان ناراحت بود و احساس شرمندگی می كرد .

دیدار ما با علمای قم و اهواز بود .بعد از عملیات بیت المقدس دیداری با آیت الله جزائری امام جمعه اهواز داشتیم چون ایشان عاشق علما بودند ، بعد از همان عملیات به قم آمدیم و دیداری با علمای قم از جمله آیت الله مشكینی(ره) داشتیم ، بنده،و ایشان و 2 همراه ما كه یكی جانشین گردان بودند و از بچه های شهرستان گرگان می باشند نامشان را به یاد ندارم و یك راننده هم همراه ما بود كه بچه ساری بود نام ایشان را هم به یاد ندارم همگی بعد از دیدار با علمای قم به شهرستان خودمان آمدیم. سردار شهید همیشه حالت تبسم به لب داشت من هیچ وقت ایشان را عصبانی ندیدم خداوند انشاء الله ایشان را با شهدای صحرای كربلا هم نشین بفرماید.

فرازی از وصیت نامه سردار شهید قاسمعلی صادقی

بسمه تعالی

ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیل الله صفاً كانهم بنیان مرصوص

خداوند دوست می دارد مومنانی را كه در صف واحد چون سدی آهنین در راه او نبرد می كنند. من آن سرباز جانباز و رشید ملك ایرانم كه در راه حق جان بر كف نهادم عاقبت، جانم تو ای مادر مكن گریه كه من اكنون بسی شادم و زنده می باشم.

بود رنج تو در یادم، همانا شیر پاك تو مرا جانباز پرورده كه جان خویشتن را در راه حفظ قرآن دادم. درود خداوند بر محمد و آل طاهرینش ، درود بر امام زمان ،درود بر رهبر عظیم الشان امام خمینی ، درود بر تمام مجاهدین راستین راه حقیقت كه با خون خود اسلام را زنده نگه می دارند و شهادت ثمره زندگی من است و پیروزی از آن اسلام و مسلمانان حقیقی. خدا را شكر كه راهم را شناختم و این راه راه اسلام حقیقی است كه ما برای آن با كفر می جنگیم.

وصیت من این است كه برادران بجنگید و هرگز تا خون در رگ دارید راضی نشوید كه دشمن بر خاك كشور جمهوری اسلامی تجاوز نماید . شهادت چه ارزان به ما فروخته می شود چون خداوند وعده داده اگر با كفار بجنگیم شهید باشیم و نیز امام خمینی رهبر بزرگمان، برادرانی را كه در جنگ كشته شده اند شهید خوانده است. مادر عزیزم ای كه آسایشت را دادی تا آسایش جامعه ات را فراهم نمائی. ای كه به خاطر رفع گرفتاری از گرفتار، بارها گرفتار شدی. مادرجان شاید كه دیده ام از دیدارتان محروم شود و بیم آن می رود كه یكدیگر را ندیده و سخنان را تمام ناكرده ما از هم دور شویم و دور بمانیم .

 لذا این نوشته را حضورتان می نگارم از اینكه كلمه الله را بر صفحه مغزم نگاشتید و راه پیامبر (ص) را در ضمیرم ترسیم نمودید و مهر علی (ع) را در دلم نشاندید و عشق حسین (ع) را بر زبانم چشاندید، نمی دانم چگونه تشكر كنم.هوالهادی جزاك الله. چشمانم را كه می بندم در فضای تفكر و تعقل و تخیل به عالم كودكی مسخر می كنم گوئی طفل نوزادی هستم كه با میل و تقاضای شما مادر كسی در گوش راستم اذان و در گوش دیگر اقامه گفت و گفت اینست راه مكتب و هدف تو و راه دیگر برای سعادت انسانها جز این نیست ، گفتم : آیا این راه ، دشمن هم دارد ( شیاطین ، طواغیت ، فراعنه ) گفت :آری رفتار با آنها را از همان كسی بیاموز كه با تربتش كامت را باز كردیم ( تربت حسین (ع) ) راه حق موجود است و هر انسان به محض مشاهده و یافتن با میل و اشتیاق آنرا طی می كند. منتهی در هر زمان در جای این راه شمع ها لازم است تا از سوختنشان نوری حاصل و راه روشن و برای بینندگان آشكار گردد و چه خوشبختند شمع ها كه در هدایت هزاران نفر ( راه حق ) سهیمند. ارزش شمع در سوختن و روشنائی بخشیدن است ( در راه خلق ) نه چنین است اكنون كه سپاهیان اسلام در حال نبرد با كفر هستندوبا حماسه آفرینی های خویش خاطره جهادهای مقدس پیامبر (ص)را زنده می نمایند.

با این ایمان كه خصوصیات این سپاهیان، تمام همان خصوصیات جهادهای پیامبر(ص) است. مادر مهربانم خیلی خوشحالم مرا بزرگ كردی تا بتوانم عصای دستت بشوم امیدوارم با رسیدن به شهادت عصای دستت بشوم .مادر اگر مورد قبول خدا واقع شده و شربت شهادت را نوشیدم دلم می خواهد مثل حضرت زینب (س) كاری زینبی كنید پسرم را بزرگ نمائیدبعد از مرگ من بخندید و شادی كنید تا چشم منافقین یعنی همان مجاهد خلق كه دم از خلق می زنند ولی ضد خلق هستند كور گردد.

پیروزی جمهوری اسلامی را به رهبری امام خمینی را از درگاه خداوند عزوجل خواهانم پیروز باد اسلام

والسلام . قاسم علی صادقی


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 اسفند 1392 توسط رضا خرّم
طراح قالب معبر : { رزمندگان مهدی}