تبلیغات
☫مــعـبــر سـایـبـری شهـیـد سـیـد عــیــســی اطـــــهــــــری☫ - شاگرد بنای ساروی که درلشکر17 فرمانده شد/ماجرای شکار هواپیمای دشمن با آخرین گلوله!

☫مــعـبــر سـایـبـری شهـیـد سـیـد عــیــســی اطـــــهــــــری☫
 
( جـــــــــــــــــا نــــــم فـــــــــدای رهــــــــــــبــــــر )
پروردگارا الان 3 عاشورا در جبهه های حق هستم ،هنوز کربلا نرفته و به شهادت نرسیده ام .دوستان و همرزمان من همه شهید شدند ولی من هنوز در انتظار هستم .ای خدا تا کی منتظر باشم ؟ صبرم تمام شد .خدایا !تو می دانی که من چه می خواهم ...




توضیحات بیشتر در ادامــه ...

تمام عمر مان باید در پی گوهر های نابی باشیم که بهانه های حضرت حق برای  خلقت اند، اما این گنجها در کنار ما وجود دارند و بهره ما اندک،فرماندهانی همچون سردارشهید علی اکبر پور قاسم که عاشقانه زرق و برق دنیا را رها کردند و به سوی وصال با پروردگارشان شتافتند ،به مناسبت شانزدهم اسفند، سالگرد شهادت این سردار شهید مطالب زیر تقدیم مخاطبان می شود، باشد که گوچه چشمی به ما بیندازند.

سرآغاز حیات طیبه

در سال 1329 در خانواده ای متوسط در روستای "ماهفروجک" از توابع شهرستان "ساری" به دنیا آمد و به دلیل عدم امکانات تحصیلی نتوانست راهی مدرسه شود و لذا در کارهای روزمره کمک خانواده اش بود تا اینکه به سن نوجوانی رسیده و به کار در کارگاههای ساختمانی روی آورد .از اینجا عشق و علاقة شدیدی به مکتب و فرایض مذهبی داشت و به خاطر استعداد سرشاری که در اکثر زمینه ها داشت خیلی زود توانست در رشتة بنّایی مهارت کسب کند و لذا به شهر آمده با مشکلات فراوان زمان کار موفق به خرید قطعه زمینی در راه آهن ساری شد و واحد مسکونی اش را در آنجا بنا کرد .علاقه اش به اسلام بیشتر شده و به زیارتگاههای مختلف کشور رفته و با دعاهای خالصانه اش تزکیة نفس و خودسازی را آغاز کرده بود تا اینکه در سال 1350 به خدمت سربازی رفته و در نیروی هوائی در"شیراز" به مدت دو سال خدمت کرد .پس از خدمت مجدداً به ساری برگشته و کار قبلی را پی گرفته بود .

چندی که گذشت ازدواج کرد که ثمرة آن سه فرزند به نامهای مهدی ،معصومه و زینب می باشد .وی در کارش فردی منصف و دلسوز بود .بارها مشاهده شد که برای خانواده های بی سرپرست کارهای زیادی انجام داده است و از طرفی ضمن انجام کامل فرایض ، اموال خود را پاک کرده و در منطقة راه آهن او را کاملاً می شناختند .می دانستند که وی چقدر پای بند به اسلام بود .در جلسات قرآن ،دعای ندبه و دیگر جلسات مذهبی شهر فعالانه حضور داشته و با نزدیک شدن به نیروهای مؤمن و متعهد توانست قرآن مجید را یاد بگیرد و آنگاه رشد در زمینة خواندن و نوشتن بالا رفته به حدی که بدون حضور در کلاس درس در امتحانات متفرقه شرکت کرده و موفق به گرفتن قبولی پنجم ابتدایی می شود . او همانطوری که برای خانواده اش فرزندی عزیز و خوب بود برای مؤمنین برادری متقی و برای اسلام سربازی مطمئن محسوب می شد .

آغاز مبارزات علیه شاه

چنانچه با اخلاق برخاسته از مکتب ،صفا دهندة هر جمعی می شد و حدود سه سال قبل از انقلاب بود که با دو نیروی مؤمن ارتش و چند نفر مسجدی دیگر فعالیتهای علیه رژیم را به طریق حساب شده شروع نمود و در حد نوشتن نامه ها و انتقادات همراه با تهدید به عناصر سرسپرده رژیم و تشکیل جلسات مذهبی و جذب نیروهای خوب دیگر و نیز انتشار اعلامیه های دست نویس و نصب در محلات شهر بوده است که نویسنده ی متن از جزئیات آن کاملاً اطلاع دارد ولی عنوان آن طولانی خواهد شد. از اولین روزهای تظاهرات امت مسلمان در ساری وی باخط شکسته اش اولین پلاکارت های دستنویس را با نوشتن شعارهای اسلامی در جلوی صف که آن موقع تعداد تظاهرکنندگان از صد نفر تجاوز نمی کرد و نیز در درگیری اول "ساری" در میدان شهدا وقتی که می بینید برادری در کنارش از ناحیه ی سر توسط مزدوران رژیم مجروح می شود با پاره های سنگ و آجر به پلیس حمله کرده و شدت درگیری در این مکان بیشتر می شود که با تیر اندازی متقابل کماندوها مردم موفق به فرار می شوند.

حضور در کمیته انقلاب و بنائی برای تأمین معاش خانواده

اینگونه تلاش هایش تا 22 بهمن ادامه داشت و با سقوط رژیم به مدت یک الی دو ماه درکمیته ی انقلاب اسلامی "ساری" انجام وظیفه نمود ولی بعدها با سر و سامان گرفتن نیروهای نظامی در شهر به کار بنائی می پردازد .وقتی که جنگ تحمیلی عراق بر علیه ایران که تقارن داشت با روزهای آخر شهریور سال 59 وی دست از کار کشیده و با نوشتن وصیت نامه و گرفتن برگ پایان خدمت سربازی عزم رفتن به جبهه را می کند.

اولین گروه اعزامی به جبهه از ساری

 بستگان نزدیکش او را متقاعد کردند تا ضمن ثبت نام در بسیج از طریق ارگان و نهاد مشخصی به جبهه راه یابد و لذا به بسیج رفته و جهت اعزام به جبهه ثبت نام می کند . پس از طی یک دوره ی کوتاه مدت آموزش در ساری به همراه دیگر نیروهای بسیج جزو اولین گروه اعزامی به جبهه شده و به غرب کشور می رود .پس از اتمام مأموریت سه ماهه اش در جوان رود همانجا به عضویت سپاه غرب درمی آید و با تأسیس پدافند سپاه و طی آموزش دوره ی تخصصی به اتفاق چند تن دیگر از برادران بسیج یک قبضه توپ 23 میلیمتری را تحویل و به ارتفاعات "ریجاب" و" دالاهو" می رود.

ماجرای شکار هواپیمای دشمن با آخرین گلوله

 کمتر از یک ماه در آنجا مانده که به تپه های مشرف به "گیلانغرب" نقل مکان می کنند و به همراه همرزمانش به مدت 8 ماه در این منطقه انجام وظیفه نموده در طی این مدت در یکی از روزها دو هواپیمای عراقی با تجاوز به حریم هوائی جمهوری اسلامی قصد تخریب را داشتند که او با توسل به خدای بزرگ و ائمة اطهار با آخرین گلوله های ضد هوایی موفق به شکار یکی از آن دو می شود .

خلبانی که به اعتراف خودش 12 بار مأموریت موفق آمیز در ایران داشت اسیر و به دست رزمندگان اسلام می افتاد ،در این ارتباط برایش جایزه در نظر گرفته شد ولی او معتقد بود جایزه را باید از خدا گرفت .از آنجائی که کوچکترین و کمترین دلبستگیهای مادی و دنیایی در او دیده نمی شود ،وقتی که متوجه می شود برای خانواده اش مشکلاتی در نبودش به وجود می آید ،خانه ای در گیلانغرب اجاره کرده و خانواده اش را برای چند ماهی به آنجا برد .

پس از اتمام آن مأموریت در اواسط سال 60 برای اولین بار تقاضای انتقالی کرده و به سپاه ساری می آید ،با سه ماه فعالیت چشمگیر در واحد عملیات عناصر مزدور گروهک ها هنگام حمله به مقر سپاه، او را به نام صدا زده و با دادن ناسزا برایش موشک آر پی جی می فرستاده اند ،ولی او که نظر دیگر رزمندگان حق جوی خدا را داشت و در سنگرش جز مناجات وصوت قرآن چیزی نبود و همین بس بود برای از بین بردن دشمن زبون .

ماجرای کوچ از ساری به شهر قم

وی این بار هم توانست با موفقیت پس از اتمام مأموریت ،مجدداً به "ساری" برگردد و از آنجائیکه از سالهای پیش از انقلاب معتقد بود زندگی در شهرهای مذهبی نظیر مشهد و قم انسان را به خدا و اسلام نزدیکتر می کند و وقتی هم که با فعالیت چند ماهه در "ساری" مدتی از جبهه دور گشته بود ،به خاطر قصد قبلی اش حضور بیشتر در جبهه ها و یا زندگی در شهر" قم" و نیز استفاده از کلاس های آیت ا... مشکینی و دیگر علمای اسلام تقاضای انتقالی به "قم" را کرد و در واحد عملیات آنجا مشغول فعالیت می شود .

پس از دو ماه خدمت در آن واحد به جبهة جنوب می رود و این بار در موسیان و در مرحلة مقدماتی عملیات محرم با اصابت ترکش خمپاره به پایش به منزل می آید .هنوز بهبودی نیافته و به خوبی نمی توانست راه برود که سخت بی تابی کرده و می گوید: برادران گروهان وضع نابسامانی دارند و من باید بروم تا در مراحل بعدی عملیات حضور داشته باشم . در مرحلة سوم از ناحیة صورت تیر می خورد .پس از 16 روز بستری در بیمارستان اندیمشک در حالی که شنوائی خود را از دست داده و سرگیجه عجیبش سبب آن می شد که نتواند راه برود به منزل انتقال داده شد و پی از بهبودی نسبی به قم برای ادامه خدمت مراجعه می کند .

دریکی از دستنوشته هایش اینگونه امام را توصیف می کند و از شهادت می نویسد:

بهترین احساس را نسبت به امام عزیزم دارم که تا الان کسی نبوده که آنگونه که امام هست او را تفسیر کند .بعضی ها آمدند از امام تعریف هایی کردند ولی آنچه امام بوده و هست نگفته اند ،توانستند جزئی از ایشان را بگویند .من ایشان را چیز دیگری می دانم و می بینم و دوست دارم .این بزرگوار عالم تشیع را در حد والایش معرفی می کنند . در یکی از مناجات هایش ضمن عجز و التماس زیاد می گوید :پروردگارا الان سه تا عاشورا در جبهه های حق هستم ،هنوز کربلا نرفته و به شهادت نرسیده ام .دوستان و همرزمان من همه شهید شدند ولی من هنوز در انتظار هستم .ای خدا تا کی منتظر باشم ؟ صبرم تمام شد .خدایا !تو می دانی که من چه می خواهم ،برای چند روز فانی نمی توانم دست از جبهه بکشم ،پس مرا ای معبودم به آرزویم برسان.

آسمانی شدن در خیبر

 به خاطر سرمای شدید قم او را به ساری اعزام و 3 ماه دیگر را در اهواز می گذراند .بعد از مأموریت در اهواز به قم آمده وبعداز سه الی پنج روز برای مدت 6 ماه به جبهة جنوب اعزام می شود .چون احتمال حمله را داده و از طرفی امام بزرگوارش در خصوص ماندن نیروهای رزمنده در ایام سال نو درجبهه ،آن پیام با ارزش را می پذیرد .او می خواهد لبیک گوی صدیقی باشد ،از این جهت در جبهه مانده و در مراحل 5 و6 عملیات والفجر شرکت کرده که احتمالاً نقش واحدش در لشگر علی ابن ابیطالب پشتیبانی بوده است که وی برای شرکت در نبردهای خط مقدم داوطلب می شود و جهت شرکت در عملیات خیبر به آن منطقه اعزام و سرانجام پس از بیست و هفت ماه نبرد خالصانه و با به نمایش گذاشتن اطاعت از امام در حد والایش رزمنده ای که خود بارها و بارها شاهد و نظاره گر به خون نشستن گلوهای سرخ در غرب وجنوب میهن اسلامی مان بوده است ؛در منطقة عملیاتی خیبر واقع در جزیرة مجنون عراق در تاریخ 16/12/61 با اصابت ترکش به دو پا و سرش چون مجنون حق به خیل کاروانیان عاشق بسته و روانة منزل نور می گردد .

مسوولیت های سردار شهید پورقاسم:

1 ـ فرمنده گروهان 1/9/59 1/5/60

2 ـ فرمانده گروهان ادوات 2/7/60 22/9/61

3 ـ فرمانده گروهان ادوات 15/8/62 6/12/62

4 ـ مدیریت داخلی لشکر 25 کربلا 21/1/62 22/12/62

فرازی از وصیتنامه شهید:

"پدر و مادر عزیزم شما که برای من رنج ها و سختی ها کشیدند، خداوند در دنیا و آخرت به شما عزت و آبرو بدهد، مادر عزیزم من دنبال کسی هستم که قادر مطلق و ازلی و ابدی و توانا و دانا و صاحب زمین و آسمان باشد. ولی من گم شده ام را پیدا کردم که الله است و هم خوب رهی را انتخاب کردم. که بهترین راه، راه الله است از طریق قرآن و پیامبر (ص) تمام آن چه را خواستم پیدا کردم و تا آخرین قطره خونم در همین راه ایستادگی خواهم کرد.

علی اکبر پور قاسم


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 اسفند 1392 توسط رضا خرّم
طراح قالب معبر : { رزمندگان مهدی}